چرا در فلسفه نمیتوان برای وجود تعریف داشت؟

falsafe

بعد از مقدمه وارد در اصل مباحث کتاب بدایه االحکمه میشویم. مباحث این کتاب به دوازده بخش تقسیم میشود که در هر مرحله یکی از مباحث فلسفه بیان میشود.

مرحله اول: کلیات مباحث وجود

یعنی برای شناخت خود وجود یک سلسله مباحثی هست که این ها را باید بدانیم تا در رابطه با هستی یک شناختی داشته باشیم.

مساله اول: بداهت مفهوم وجود
مفهوم هستی برای هر کس بدیهی است که نیازمند تعریف نیست و حتی برای کودک بدون آموزش مفهوم هستی را درک میکند.
مثلا با دادن شکلات خوشحال میشود چون میداند چیزی در دست اوست و اگر از او بگیری ناراحت میشود چون نیستی را هم میفهمد.
پس در این بخش به دنبال این هستیم که بگوییم مفهوم وجود یک مساله بدیهی است.

برای این بحث نیاز به سه مقدمه داریم:

مقدمه اول:
تقسیم مفاهیم: دو دسته مفاهیم داریم:
مفاهیم بدیهی: مفاهیمی که شناخت آنها احتیاج به تعریف ندارد و برای همه روشن هستند، مثل مفهوم روز ، مفهوم شب، کتاب قلم، این ها نیاز به تعریف ندارند.
مفاهیم نظری: مفاهیمی که نیاز به تعریف هستند، مثل خدا، وحی ، فرشته، قضا ، قدر ، جبر ، اختیار

نظر علامه این است که مفهوم وجود از قسمت اول است و احتیاج به تعریف ندارد و هر انسانی بدون آموزش مفهوم هستی را ادراک میکند.
از بچه میپرسی پدر در خانه هست؟ میگوید بله پدر در خانه نیست، مفهوم هستی را کسی برایش توضیح نداده و این مفهوم بی نیاز از تعریف است.

فلاسفه معتقد هستند که مفهوم وجود نه تنها بی نیاز از تعریف است بلکه تعریف او امکان ندارد. این یک قدم بالاتر از مفهوم قبلی است.

مفهوم وجود اصلا قابل تعریف نیست، زیرا برای تعریف ان مشکل به وجود خواهد آمد، این ادعا این است که لایمکن تعریف مفهوم الوجود ، امکان ندارد کسی بتواند او را تعریف کند.

برای این که این ادعا روشن شود نیاز به دو مقدمه داریم که مربوط به علم منطق هست.

مقدمه اول منطقی اول برای روشن شدن ادعاء:
تعریف یا تعریف لفظی است یا تعریف حقیقی،
منظور از تعریف لفظی: لفظ عوض میشود و یک لفظ واضح تر و روشن تر جایگزین لفظ اول میشود. مثلا رایانه کامپیوتر است.
تعریف حقیقی: آن تعریفی که در آن ماهیت و ذات یک شیء تشریح میشود، مثلا میگوییم انسان حیوان ناطق است و این تشریح حقیقت انسان است.

در تعریف لفظی به عنوان تشریح حقیقت یک شیء نیستیم، بلکه سراغ لفظ واضح تر خواهیم رفت

مقدمه دوم منطقی:
تعریف حقیقی بر دو قسم است:
یا حدی است یا رسمی
تعریف حدی: تعریف به ذاتیات یک شیء است ، با جنس و فصل. اگر در تعریفی از جنس و فصل استفاده کنم این تعریف را تعریف حدی مینامند.
تعریف رسمی: تعریفی که از عرضیات برای تعریف هر چیزی استفاده شود، مثلا بگوییم انسان حیوان ضاحک است.

پس اگر موردی عرضی نداشته باشد این مورد تعریف رسمی هم نخواهد داشت، پس تعریف رسمی متوقف بر عرضیات است.

بنابراین: ادعا این بود که نمیشد وجود را تعریف کرد، به دو برهان:
برهان اول:
ضابط تعریف آن است که معرف باید روشن تر از معرف باشد، معرف اجلی و اظهر از معرف باشد. در حالی که ما هیچ مفهومی روشن تر از مفهوم وجود نداریم.زیرا به واسطه وجود است که اشیاه شناخته میشود، شناخت اشیاء در پرتو وجود است.
ما چیزی روشن تر از وجود نداریم، همان چیزی که میخواهد وجود را روشن کند در پرتو وجود معنا پیدا کرده است و چگونه چیزی میخواهد واضح تر از مفهوم وجود باشد؟ اگر وجود نباشد عدم است و در نیستی چیزی نیست که بخواهد چیز دیگر را به ما بشناساند.

برهان دوم:
وقتی میخواهیم وجود را تعریف کنیم یا باید تعریف حدی باشد یا رسمی،
اگر تعریف حدی باشد به جنس و فصل احتیاج دارد و اگر تعریف رسمی باشد احتیاج دارد به عرض خاص . در حالی که وجود نه جنس دارد نه فصل دارد نه عرض خاص که بعدا ثابت خواهیم کرد.
الوجود لا جنس له و لا فصل له ، پس نه تعریف رسمی دارد نه تعریف حدی. پس سالبه به انتفاء موضوع است و چون عناصر تعریف در وجود شکل نمیگیرد که همان جنس و فصل و عرض خاص است.

سوال: ما گفتیم وجود تعریف ندارد، ما وقتی به کتب فلاسفه مراجعه میکنیم میبینیم برخی ها وجود را تعریف کرده اند، مثلا گفته اند الموجود هو ثابت العین ، یعنی چیزی که حقیقتش ثابت باشد، مثلا گفته اند موجود آن چیزی است که میشود از او خبر داد، پس این تعارف چیست و چگونه تعریف کرده اند؟ پس چرا شما میگویید وجود قابل تعریف نیست؟

پاسخ: علامه میفرمایند: این تعارف حقیقی نیست، بلکه این ها تعریف لفظی هستند، ما منظورمان تعریف حقیقی است که امکان ندارد.

در عبارت علامه فرمودند که این تعارف شرح الاسمی است، شرح الاسمی یعنی چه؟
در منطق این کلمه دو کاربرد دارد،
کاربرد اول: یکی همین تعریف لفظی است، یعنی به تعریف لفظی شرح الاسم گویند، یعنی تعریف لفظی با لفظ دیگر
کاربرد دوم: آن هم اینکه تعریف حقیقی است اما وجودش در خارج هنوز اثبات نشده است، اگر تعریف حقیقی بعد از وجود خارجی باشد میگوییم تعریف حقیقی، اما اگر ماهیت یک چیز را تشریح کردیم اما وجود او در خارج ثبت نشده است، که به این میگوییم تعریف شح الاسمی.

نتیجه فصل اول و این بحث:
مفهوم وجود نیاز به تعریف ندارد و مفهوم وجود اصلا قابل تعریف نیست.

 

 

موضوع و ثمره فلسفه چیست؟

falsafe

مباحثی که در این مقاله میبینید، تقریر مباحث استاد زمانی و ابتدای درس بدایه الحکمه است و ان شالله درس به درس در این وبسایت ثبت میشود.

تعریف فلسفه:

علمی که از احوال موجودات بحث می کند، و بنابراین دانش فلسفه در رابطه با هستی شناسی است و ما میخواهیم وجود را تا آنجا که در توان بشر هست بشناسیم، شناخت همه هستی برای بشر امکان ندارد. به همین دلیل بزرگان گفتند بقدر توان بشری میشود شناخت و نسبت به موجودات معرفت میشود پیدا کرد.

موضوع فلسفه چیست؟

موجود بما هو موجود است، یعنی علم فلسفه هم مانند علوم دیگر نیازمند به موضوع است، بنابراین موضوع فلسفه وجود بما هو موجود است:

موجودات دو حالت دارند، یک حالت های اختصاصی، حالت های اشتراکی

بخش اول: حالت ختصاصی موجودات:

مثلا گیاهان یک خواصی دارند که مخصوص به گیاهان است و همچنین بقیه موجودات این خواص اختصاصی را دارند. فلسفه با این قسمت کاری ندارد، مثلا این گیاه چه خصوصیتی دارد این با علم گیاهشناسی است.

بخش دوم: آثار اشتراکی بین همه موجودات،
مثلا هر موجودی که معلول است نیازمند علت است، این از آثار اشتراکی است، هر موجودی که معلول است این نیاز به علت دارد. فلسفه با این قسمت و از این دست قوانین بحث میکند. قوانین اشتراکی بین همه موجودات.
مثلا ما میگوییم موجود یا حادث است یا قدیم، این اختصاص به گیاه و غیر گیاه ندارد، این در مورد هر موجودی قابل بحث است.

پس وقتی میگوییم “موجود بما هو موجود”، یعنی نظر به جنبه های اشتراکی موجودات نه جنبه های اختصاصی .

رسالت فلسفه کشف قوانین مشترک بین موجودات است و فلسفه به جزئیات حالات اختصاصی موجودات نمی پردازد.

یک نکته در رابطه با موضوع علم:

علامه طباطبایی اینجا یک جمله معترضه بیان میکند:

میفرمایند: موضوع هر علمی آن چیزی است که در آن علم از عوارض ذاتی او بحث می شود.

منظور از عوارض چیست؟ یعنی محمولات، هر چه که بر موضوع حمل میشود، مثلا کلمه یا اسم سات یا حرف یا فعل، این ها محمولات کلمه هستند.
پس منظور از عوارض در اینجا یعنی محمولات.

خب ذاتی یعنی چه؟ عرض یا ذاتی است یا غریب .
موضوع علم عوارض ذاتی آن است، محمولاتی که از عوارض غریبه باشند موضوع علم نیست.

محمولات یا مستقیم به موضوع ربط دارد یا واسطه دارد. به این می گویند عرض ذاتی، مستقیما به خود موضوع میخورد و واسطه در کار نیست.

گاهی واسطه در عروض است محمولات که به آن عرض غریب گویند، مثلا میگوییم السیاره متحرکه، یعنی ماشین در حال حرکت است، الان حرکت، معلول بدون واسطه هست، این الان عرض ذاتی است و بین محمول و موضوع واسطه ای قرار نگرفته است.

اما گاهی واسطه دارد، مثلا میگوییم جالس فی السیاره متحرکه … پس وقتی حرکت را به جالس نسبت میدهیم، اولا واسطه دارد، زیرا حرکت جالس به منزله ماشین است دوما این واسطه به طوری است که اسناد مجازی است و حقیقا راننده حرکت نکرده است، بلکه ماشین حرکت کرده است. اینجا محمول با قسمت اول فرق دارد.

عوارض ذاتیه محمولات بلاواسطه هستند و محمولات غریبه واسطه در عروض هستند اما اسناد این محمول به موضوع اسناد مجازی است.

علامه میفرمایند موضوع هر علم عوارض ذاتی باشد اما عوارض غریبه با موضوع علم ارتباط برقرار نمی کند.

ثمره فلسفه:

آموختن فلسفه چه فایده ای دارد؟
ثمره اول: جداسازی موجودات حقیقی از موجودات توهمی.
ثمره دوم: شناختن وسائط فیض بین ما و حضرت حق.
ثمره سوم: شناختن علت العلل که همان واجب الوجود است از جهت ذات، صفات، افعال

مقدمه اول:
شناخت ذات خدا در قدرت بشر نیست ولی اگر نمیتوان در دریای معرفت به عوق برسیم باید به اندازه توان تلاش کنیم برای شناخت خدا.

عمده چیزی که در فلسفه هست بخش اول است، جدا کردن موضوعات واقعی از غیر واقعی.
شکی نیست که جهان یک امر واقعی است و توهم نیست و این خلاف سوفسطائیان است که میگویند هر چه میبینید و میشنوید وهم است واقعی نیست و واقعیتی بیرون از انسان وجود ندارد.

سراب تشنگی را برطرف نمیکند و آب تشنگی را برطرف میکند و سوفسطائیان بدیهیات را انکار میکنند. اگر شیر درنده انسان را دنیال کند انسان فرار میکند، چون واقعی است.

مقدمه دوم:

انسان گاهی در تشخیص برخی چیزها دچار اشتباه است، مثلا شانس، علامه میفرمایند ما چیزی به نام شانس نداریم در حالی که خیلی ها بر این باورند. این یک مثال بود برای اینکه گاهی انسان چیزهای غیر واقعی را واقعی می داند.

مثلا در بانک زده برنده خوش شانس آقای فلانی است، ما شانس نداریم، این یک مساله توهمی است. هر چه که در دایره ما تا خدا است بر اساس علت و معلول است و این دایره دایره منطقی است.

گاهی خطا از آن طرف است، چیزهایی که واقعی هستند آنها را واقعی نمی داند، مثل مادی گرایان، هر چه غیر از جهان حس را باور نمیکنند. این به خاطر این است که در تشخیص واقعیت بشر دچار خطا شده است.

قوه تفکر هم خطا می کند، بنابر این لازم است علمی بیاید برای دادن معیار که چیزهای واقعی از غیر واقعی را تشخیص دهیم.

چه چیزهایی پنداری هستند و چه چیزهایی واقعی هستند، پس فلسفه معیار کلی میدهد تا انسان درصد خطا را در تشخیص موجودات واقی از غیر واقعی پایین بیاورد.

اما آنانکه در علوم عقلی خبره نیستند سریع تر دچار اشتباه می شوند.

نکته پایانی:

به این علم فلسفه اولی به این علم گفته میشود،
در قدیم فلسفه به سه قسم تقسیم میشد:
فلسفه اولی – همین فلسفه که الان خوانده میشود – چون خدا برترین موجود است.
فلسفه وسطی – دانش ریاضیات و هندسه – چون عقل از ماده بهتر است.
فلسفه سفلی – طبیعیات و ماده و آثار مواد – چون ماده در درجه کمتری برخوردار است.

به فلسفه علم الاعلی هم گفته میشود.

به عکس این جانباز نگاه نکنید!

janbaz

گاهی برای مطلب باید عکس پیدا کنی و گاهی برای عکس دنبال واژه ها راه می افتی. عکسی که الان دیدم حالت دلم را چون یکی سکانس های شیار ۱۴۳ کرد، جایی که خبر شهادت و آمدن پیکر شهید را به مادرش دادند، مادر ریخت، فرو ریخت، همه ی افکارش، همه آرزوهایش، همه امیدهایش، همه اش ریخت، پا برهنه در خیابان بود و سنگ ها خجالت میکشیدند از سنگ بودنشان و سخت بودنشان و آزاردادنشان. خورده شیشه های در خیابان شرمسار بودند از تیز بودنشان، مادر میدوید و فرشتگان میگریستند. مادر این فرشته ی بی بال در خیابان های خاکی روستای کوچکشان عظمت مادر را به فراتر از کهکشان ها نشان میداد.

آن سکوت مردم در برابر هیبت این لحظه مادر، حال دل من است با دیدن این تصویر، جایی که باید هراسان منتظر باشم باز هم قلبم از عظمت این صحنه میزند یا نه؟

برای ثانیه ثانیه بودنت، نفس کشیدنت و برای رفتنت شرمنده ایم، وصف این شرمندگی را با واژه ها نمیتوان بیان کرد، شاید یکی از جاهایی که چشم بهتر از زبان واژه سرایی میکند اینجاست، اشک میریزد و دل همراه با او هق هقش را فرو میبرد

پیامبر رحمت و مهربانی میفرمایند:

مَن جُرِحَ في سَبيلِ اللّه جاءَ يَومَ القِيامَةِ رِيحُهُ كَرِيحِ المِسكِ ولَونُهُ لَونُ الزَّعفَرانِ ، علَيهِ طابَعُ الشُّهَداءِ ، ومَن سَألَ اللّه‏َ الشهادَةَ مُخلِصا أعطاهُ اللّه‏ُ أجرَ شَهيدٍ وإن ماتَ على فِراشِهِ .

هركـه در راه خـدا مـجروح شـود ،در روز قيامت در حالى مى آيد كه بويش همچون بوى مشك باشد و رنگش مانند رنگ زعفران و نشان شهيدان بر اوست و هركه از روى اخلاص شهادت را از خداوند بخواهد، خداوند اجر شهيد به وى دهد هر چند در بسترش بميرد .

وظیفه ما در قبال این فرشتگان بی بال چیست؟ در برابر فضایی که گاه علیه شان است؟ در برابر مظلومیت ها و اشک های فرزندانشان؟ چه مقدار توانستیم این وظائف را برآورده سازیم؟اصلا بی خیال این حرف ها، خودمان چقدر توانستیم از این فرشتگان برای نزدیک تر شدن به خدا استفاده کنیم؟

نوشتم، تا بماند، برای جانبازهایی که هستند و نخواهند رفت …

پی نوشت: كنز العمّال : ۱۱۱۴۴، منتخب ميزان الحكمة : ۳۰۶

قرآن و حرف عجیبش در مساله اخلاق!

photo_2016-08-12_17-28-22-768x406

این ضرب المثل را شنیده اید؟ کلوخ انداز را پاداش سنگ است. قبول دارید؟ معتقد به این شیوه رفتاری هستید؟ خودتان اینگونه رفتار میکنید؟ بازخورد مردم چگونه است؟ نتیجه اخلاقی اش شما را راضی میکند؟

بررسی این ماجرا

فکر کنید قرار باشد زن و شوهری اینگونه رفتار کنند؟ یا دو دوست این شیوه رفتاری را مبنای برخوردها نسبت به هم بدانند. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه مقدار این دوستی ها دوام خواهد آورد؟ بر سر آن زندگی چه؟ یا قرار باشد در جامعه اینگونه رفتار کنیم؟

حرف منتقد، من این ضرب المثل را قبول دارم

ممکن است کسی بگوید من این ضرب المثل را قبول دارم، گربه را باید دم حجله کشت. حدیث هم دارم که موید حرف من است و بگوید:
پیامبر میفرماید: إذا رأيتم المتواضعين فتواضعوا، و إذا رأيتم المتكبّرين فتكبّروا لهم.(۱)هر گاه متواضعان را دیدید، برای آنان تواضع کنید و هر گاه متکبران را دیدید، در قبال آنان متکبرانه رفتار نمایید.
یا آیه قرآن داریم که : مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم، پس این ها دلیلی است بر اینگونه رفتار کردن.

پاسخ ما، پس احادیث بخشش برای چیست؟

این همه حدیث در رابطه با بخشش و بخشیدن برای چه امری است؟ جز اینکه اگر کسی به شما بدی کرد باید او را بخشید؟ طولانی نمیکنم، و خلاصه آنچه در نیتم است مینویسم:

آنچه که اسلام به دنبال آن است بخشش است و آنچه روایات بالا و آیه بالا به آن اشاره دارد برخورد با کسانی است که تکبر می ورزند و گمانشان این است که با این تکبر بر دیگران برتری دارند و آن برخورد عین امر به معروف است و در ضمن برای وقتی است که شیوه های رفتاری دیگر امتحان شده باشد و جواب نداده باشد.

یک آیه عجیب و یک راه حل استثنائی

خداوند در آیه ۳۴ و ۳۵ سوره فصلت میفرمایند: وَ لا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتى، هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَ نَّهُ وَلىٌّ حَميمٌ وَ ما يُلَقّاها إِلاَّ الَّذينَ صَبَروا و ما يُلَقّاها إِلاّ ذو حَظٍّ عَظيمٍ؛
هرگز خوبى و بدى يكسان نيست، بدى را با خوبى دفع كن تا دشمنان سرسخت هم چون دوستان گرم و صميمى شوند. امّا جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمى رسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند به آن نايل نمى گردند.

یک سوال

به نظر شما اگر بعد از انقلاب، مذهبی ها و حزب اللهی ها این رفتار را و این آیه از قرآن را میخواندند وضع جامعه بهتر از این نبود؟ و شک نیست در این که بسیاری از رفتارهای جوانان امروزی که گاهی احساس میشود با دین مخالفند به خاطر برخورد غلط ماست وگرنه در ایام عزا نشان می دهند با دین و حسین مشکلی ندارند.

حرف آخر

پاسخ کلوخ انداز محبت است و محبت و بخشش اولین کاری است که باید کنیم و اگر بارها این روش رفتیم و جواب نداد کم کم به سمت آن ضرب المثل ابتدای یادداشت خواهیم رفت. به امید روزی که بخشش را بفهمیم و لذتش را درک کنیم و اثر و ثمره و برکاتش را ببینیم.

پی نوشت:
۱٫ مشکینی، تحریر المواعظ العددیه، قم، الهادی، ص ۱۷۱-۱۷۲؛
۲٫ سوره فتح، آیه ۲۹

نماز هم بدون نگاه اجتماعی ابتر است

http://shianet.ir/wp-content/uploads/2016/10/65165.jpg

عبودیت، واژه ای که در تمام متون دینی و الهی و در سخن بزرگان از هر قوم و قبیله ای به آن اشاره شده است. حتی آنان که به ادعای خود شیطان را میپرستند همواره سعی میکنند خود را عبد شیطان جا بزنند.

بیشتر دعاهای ما با اللهم آغاز میشود، حتی در توسلات و خواسته های ما نزد اهل بیت ما آنان را واسطه قرار میدهیم که این خود بحثی مفصل دارد، اما آنچه دغدغه این مطلب است حدیثی است از پیامبر که درکش جز برای آنان که رسیده اند میسر نیست.

نماز مانند سر است برای دین،

استعاره ای بزرگ و همان قدر عجیب، هر چه دین داشته باشی و نماز نباشد یعنی دینت مرده و انسان بدون سر مرده است(۱). باز هم حرفم این نیست که اهمیت نماز را برسانم، آن چیزی که انگیزه برای نوشتن شده این آیه است:

آیه پنجاه و پنج سوره مائده: «اِنّما وَلیّکم الله و رسوله والّذین آمنوا الّذین یقیمون الصّلوة و یؤتون الزّکاة و هم راکعون»
«ولیّ شما تنها خدا و رسول او و کسانی که ایمان آورده‌اند؛همان کسانی که نماز را بر پا می‌دارند و در حال رکوع نماز زکات می‌پردازند، می‎باشند.»

یعنی فراتر از نماز، نگاه اجتماعی و دغدغه های اجتماعی است، این که نماز نباید تو را از نیازمندان غافل کند و نیازمندان و کمک به آنها یک رابطه اجتماعی سالم است که آنقدر بزرگ است که از نماز واجب تر می شود و موضوع برتری علی بر دیگران است.

نماز با نگاه اجتماعی نماز است

حال ما چقدر به نماز می پردازیم؟ چقدر نمازمان می تواند نگاه اجتماعی ما را بسازد؟ شاید برای همین است که گفته اند الصلاه بالجماعه، نمازی نماز است که با جماعت خوانده شود.

دوستی میگفت، سید، من در اتاق خودم شمعی روشن میکنم و یک نوای غمناک میگذارم و فضای اتاق را عرفانی میکنم و نمازم خیلی خیلی با حضور قلب تر از نماز جماعت در مسجد پشت سر امام جماعت است.

دیدم مشکل همین جاست، که نماز را به تنهایی سر دین میدانند، آری اگر نماز تنها موضوع بود، این نماز در اتاق رمانتیک بهتر بود، ولی موضوع نماز نیست، موضوع عبادتی است که همراه با خدمت به خلق باشد.

پی نوشت:

۱ . کنز العمال، ج ۷، حدیث ۱۸۹۷۲

شب هفتم، گام هفتم، نگران بازتاب کار خیر نباش!

651

خدای سبحان، خدای متعال، خدای مهربان، خدای رئوف، خدای خوبی ها، خدا خریدار است. همه عالم به تماشای این معامله پر سودند، حسین نه تنها کار ابراهیم را، بلکه کار همه پیامبران را با خون تثبیت می‌کند. ادامه مطلب »

شب ششم، گام ششم، دوست خوب!

hamedani

نامه امام حسین علیه السلام به حبیب بن مظاهر نامه ای بود که در اوج اختصار، نشان از نشانه‌های دوست خوب برای اهل بیت بودن را برای ما به ارث گذاشته است.  ادامه مطلب »

به نام امام حسین مردم را با دین دشمن می کنند

65165

من واقعا نمیدونم این کسایی که بازی ایران با کره رو کردن چماق تا بزنن تو سر دین خائنن یا نفهم؟! واقعا مشکلشون چیه؟ چرا باید همه چیز رو در برابر دین قرار داد؟

مگه بازی ایران کره حرامه ؟ چرا باید این رو مساله کرد که زد تو سر دولت یا مردم؟ ادامه مطلب »

شب پنجم، گام پنجم ؛ جهاد زنــــان صبر است و بردباری!

4534

کربلا نشان داد که جهاد زن به مراتب سخت تر از جهاد مرد است، زیرا شوق وصال در مردان درک شهادت را آسان‌تر می‌کند اما غم فراق زنان را سخت می‌آزارد. ادامه مطلب »

شب چهارم، گام چهارم ؛ تربیت عاشورایی!

 

54536شاید یکی از بارزترین جلوه های عبدالله نقش تربیت والدین در بروز این رشادت بود و به رخ عالم کشید که تربیت صحیح از دل یک خانواده است که نسل های بعدی یک اجتماع را به نسل های تاریخ ساز یک انقلاب نزدیک می‌کند. ادامه مطلب »