آخرین یادداشت دفتر نسرین
نویسنده : شاگرد کوچک
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۴۰۰

 

نسرین خورده بود به سنگ بزرگی که روی شانه اش سنگینی میکرد. هر تصمیمی میخواست بگیرد این سنگ بزرگ خودنمایی میکرد و خود را جلوی پای او می انداخت. نسرین هر بار که این سنگ روی شانه اش قرار میگرفت،‌له می شد ،‌اشک میشد. همه جا هم مجبور بود این سنگ بزرگ را تحمل کند. هر بار میخواست فکری داشته باشد، ایده ای داشته باشد آن سنگ بزرگ خود را نشان میداد و او را له میکرد. حتی در چیزهایی که نسرین تخصص داشت هم این سنگ بزرگ جلوی راهش بود تا جایی که نسرین باور کرده بود که دیگر کاری بلد نیست.

نسرین برای رهایی از این سنگ بزرگ شب ها موقع خواب فکر میکرد ،‌که چه کند؟ گاهی میدید صبح شده و او از فکر و خیال خوابش نبرده. هر جا هم میرفت و هر کاری میخواستن بکند چشمش به این سنگ می افتاد. سنگی که دیگر چیزی از او نگذاشته بود.

حتی در جمع ها و جاهایی که ربطی به سنگ سیاه نداشت آن سنگ سیاه می آمد و خود را روی نسرین می انداخت. دیگر از نسرین چیزی جز یک دختر خمود و خسته باقی نمانده بود. بارها جلوی بقیه تا میخواست نظری بدهد آن سنگ سیاه عرض اندام می کرد. تا این که یک روز یک نفر بزرگتر از آن سنگ سیاه آمده بود و میخواست دست نسرین را بگیرد. سنگ سیاه آمد و گفت آدم قحط بود؟ قاه قاه خندید و نسرین نای بلند شدن نداشت.

او میدانست این سنگ ها را باید روی هم بگذارد تا بالا برود ولی ضربات سنگ زیادی مهلک بود. نسرین داشت زیر ضربات تپش قلبش را یادش میرفت. بیچاره نسرین که همسفر سنگ سیاه بود. یک روز در کنار پیکر بی جان نسرین دفتری بود که در صفحه آخرش این نوشته بود: مهربانی ام نتوانست مرحم زخم هایی باشد که تو زدی.

:: موضوعات مرتبط : سیاست
:: برچسب ها :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
.:: Powered By : wordpress ::.