چرا در فلسفه نمیتوان برای وجود تعریف داشت؟

falsafe

بعد از مقدمه وارد در اصل مباحث کتاب بدایه االحکمه میشویم. مباحث این کتاب به دوازده بخش تقسیم میشود که در هر مرحله یکی از مباحث فلسفه بیان میشود.

مرحله اول: کلیات مباحث وجود

یعنی برای شناخت خود وجود یک سلسله مباحثی هست که این ها را باید بدانیم تا در رابطه با هستی یک شناختی داشته باشیم.

مساله اول: بداهت مفهوم وجود
مفهوم هستی برای هر کس بدیهی است که نیازمند تعریف نیست و حتی برای کودک بدون آموزش مفهوم هستی را درک میکند.
مثلا با دادن شکلات خوشحال میشود چون میداند چیزی در دست اوست و اگر از او بگیری ناراحت میشود چون نیستی را هم میفهمد.
پس در این بخش به دنبال این هستیم که بگوییم مفهوم وجود یک مساله بدیهی است.

برای این بحث نیاز به سه مقدمه داریم:

مقدمه اول:
تقسیم مفاهیم: دو دسته مفاهیم داریم:
مفاهیم بدیهی: مفاهیمی که شناخت آنها احتیاج به تعریف ندارد و برای همه روشن هستند، مثل مفهوم روز ، مفهوم شب، کتاب قلم، این ها نیاز به تعریف ندارند.
مفاهیم نظری: مفاهیمی که نیاز به تعریف هستند، مثل خدا، وحی ، فرشته، قضا ، قدر ، جبر ، اختیار

نظر علامه این است که مفهوم وجود از قسمت اول است و احتیاج به تعریف ندارد و هر انسانی بدون آموزش مفهوم هستی را ادراک میکند.
از بچه میپرسی پدر در خانه هست؟ میگوید بله پدر در خانه نیست، مفهوم هستی را کسی برایش توضیح نداده و این مفهوم بی نیاز از تعریف است.

فلاسفه معتقد هستند که مفهوم وجود نه تنها بی نیاز از تعریف است بلکه تعریف او امکان ندارد. این یک قدم بالاتر از مفهوم قبلی است.

مفهوم وجود اصلا قابل تعریف نیست، زیرا برای تعریف ان مشکل به وجود خواهد آمد، این ادعا این است که لایمکن تعریف مفهوم الوجود ، امکان ندارد کسی بتواند او را تعریف کند.

برای این که این ادعا روشن شود نیاز به دو مقدمه داریم که مربوط به علم منطق هست.

مقدمه اول منطقی اول برای روشن شدن ادعاء:
تعریف یا تعریف لفظی است یا تعریف حقیقی،
منظور از تعریف لفظی: لفظ عوض میشود و یک لفظ واضح تر و روشن تر جایگزین لفظ اول میشود. مثلا رایانه کامپیوتر است.
تعریف حقیقی: آن تعریفی که در آن ماهیت و ذات یک شیء تشریح میشود، مثلا میگوییم انسان حیوان ناطق است و این تشریح حقیقت انسان است.

در تعریف لفظی به عنوان تشریح حقیقت یک شیء نیستیم، بلکه سراغ لفظ واضح تر خواهیم رفت

مقدمه دوم منطقی:
تعریف حقیقی بر دو قسم است:
یا حدی است یا رسمی
تعریف حدی: تعریف به ذاتیات یک شیء است ، با جنس و فصل. اگر در تعریفی از جنس و فصل استفاده کنم این تعریف را تعریف حدی مینامند.
تعریف رسمی: تعریفی که از عرضیات برای تعریف هر چیزی استفاده شود، مثلا بگوییم انسان حیوان ضاحک است.

پس اگر موردی عرضی نداشته باشد این مورد تعریف رسمی هم نخواهد داشت، پس تعریف رسمی متوقف بر عرضیات است.

بنابراین: ادعا این بود که نمیشد وجود را تعریف کرد، به دو برهان:
برهان اول:
ضابط تعریف آن است که معرف باید روشن تر از معرف باشد، معرف اجلی و اظهر از معرف باشد. در حالی که ما هیچ مفهومی روشن تر از مفهوم وجود نداریم.زیرا به واسطه وجود است که اشیاه شناخته میشود، شناخت اشیاء در پرتو وجود است.
ما چیزی روشن تر از وجود نداریم، همان چیزی که میخواهد وجود را روشن کند در پرتو وجود معنا پیدا کرده است و چگونه چیزی میخواهد واضح تر از مفهوم وجود باشد؟ اگر وجود نباشد عدم است و در نیستی چیزی نیست که بخواهد چیز دیگر را به ما بشناساند.

برهان دوم:
وقتی میخواهیم وجود را تعریف کنیم یا باید تعریف حدی باشد یا رسمی،
اگر تعریف حدی باشد به جنس و فصل احتیاج دارد و اگر تعریف رسمی باشد احتیاج دارد به عرض خاص . در حالی که وجود نه جنس دارد نه فصل دارد نه عرض خاص که بعدا ثابت خواهیم کرد.
الوجود لا جنس له و لا فصل له ، پس نه تعریف رسمی دارد نه تعریف حدی. پس سالبه به انتفاء موضوع است و چون عناصر تعریف در وجود شکل نمیگیرد که همان جنس و فصل و عرض خاص است.

سوال: ما گفتیم وجود تعریف ندارد، ما وقتی به کتب فلاسفه مراجعه میکنیم میبینیم برخی ها وجود را تعریف کرده اند، مثلا گفته اند الموجود هو ثابت العین ، یعنی چیزی که حقیقتش ثابت باشد، مثلا گفته اند موجود آن چیزی است که میشود از او خبر داد، پس این تعارف چیست و چگونه تعریف کرده اند؟ پس چرا شما میگویید وجود قابل تعریف نیست؟

پاسخ: علامه میفرمایند: این تعارف حقیقی نیست، بلکه این ها تعریف لفظی هستند، ما منظورمان تعریف حقیقی است که امکان ندارد.

در عبارت علامه فرمودند که این تعارف شرح الاسمی است، شرح الاسمی یعنی چه؟
در منطق این کلمه دو کاربرد دارد،
کاربرد اول: یکی همین تعریف لفظی است، یعنی به تعریف لفظی شرح الاسم گویند، یعنی تعریف لفظی با لفظ دیگر
کاربرد دوم: آن هم اینکه تعریف حقیقی است اما وجودش در خارج هنوز اثبات نشده است، اگر تعریف حقیقی بعد از وجود خارجی باشد میگوییم تعریف حقیقی، اما اگر ماهیت یک چیز را تشریح کردیم اما وجود او در خارج ثبت نشده است، که به این میگوییم تعریف شح الاسمی.

نتیجه فصل اول و این بحث:
مفهوم وجود نیاز به تعریف ندارد و مفهوم وجود اصلا قابل تعریف نیست.

 

 

نظر شما