فرشته ها ساعت ندارند

خودش:
شیفت تمام شده بود و همه پرستاران بخش بیماران کرونا مشغول تعویض پست و رفتن بودند. هفت ساعت کار پشت سر هم آن هم با آن لباس فضایی تمام شده بود و دیگر میشد رفت. اصلا همه منتظر بودند تا او هم بیاید. ولی اگر فرشته ها ساعت داشتند که انگیزه ای برای خیال های عاشقانه نیمه شب نبود. کنار یک اتاق سرعتش را کم کرد.

من: وقتی غذاها را قسمت میکردیم دیده بودم که یکی از بیماران نیاز به کمک برای غذا دادن دارد، هم خانوم بودنش هم سخت بودنش باعث شد به او فکر نکنم و بگویم حتما کمک پرستارش هست و می آید سراغش. وقتی هم که به بقیه اتاق ها غذا دادیم برگشتم ببینم آن بیمار غذا میخورد؟ دیدم پرستاری با آرامش و متانتی عجیب در حال غذا دادن به آن بیمار است.

خدا: بعضی وقت ها برای خدا زمان بی معناست، برای بندگان خدا هم. اصلا کاری ندارند چه ساعتی است و بقیه در چه حالی هستند. او میشود واسطه رزق و رزق هم که شب و روز نمیشناسد.برای بنده اش هم همین است. وقتی بعد از شیفت کاری قاشق را آرام و با عشق در دهان بیمار میگذاری، لبخند خداست که میبارد و قلب ها را حاصلخیز میکند.

فرشته ها: بین فرشته ها بحث بود که چرا سفید؟ چرا باید بالمان سفید باشد؟ یکی از فرشته ها گفت من بال رنگی میخواستم، مثلا قرمز، یکی گفت یا اصلا زرد، یا مثلا بال های صورتی.
یکی از فرشته ها گفت ببینیم در زمین کدام رنگ است که دل میبرد؟ همه قبول کردند. دیدند زمین ایستاده، همه در سکوتند و فقط صدای نجوای فرشته ای سفید پوش می آید که آرام آرام لقمه در دهان بنده از بندگان خدا می کند. دل همه رفت، یکی از فرشتگان گفت چرا انقدر این سفید با رنگ سفید ما فرق دارد؟ به خدا گفتند میشود ؟ خدا لبخند زد و گفت آری، بروید و بال هایتان را به بال های او بزنید.

بخش هایی از مشاهدات یک شاهد از حضور یک مشاور بالینی بعد از پایان شیفتش در کنار بیمار. بیست و سه ی یک نود و نه!

مردی که گفت می شود

https://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim/Uploaded/Image/1394/03/13/139403131355424405424354.jpg

وسط نمی‌شود‌ها یک نفر گفت می‌شود، همه با تعجب به او نگاه کردند، اصلا برای نمی‌شودها این همه دانشگاه زده بودند، این همه حوزه علمیه که برای نمی‌شود تاسیس شده بود، این همه آیت الله العظمی نمیشودها پرورش یافته بودند، این همه دانشجو در سراسر جهان نمی‌شود را آموخته بودند، و حالا یک نفر بلند شد و گفت می‌شود.
مسوولین حکومتی به خشم آمده بودند، علما تکفیرش کرده بودند و مردم؟
مردم اما در انتظار یک نفر بودند که به آنها بگوید طوفان نیست نسیم است، یک نفر که بگوید کافیست چشمشان را باز کنند تا ببینند می‌شود، اما هنوز مردم نان نمی‌شودها را خورده بودند.
دستگیرش کردند و گفتند تو با چه پشتوانه‌ای میخواهی ما را سرنگون کنی؟ گفت با سربازانم!
خندیدند و گفتند سربازانت کو؟ گفت در گهواره هستند.
دیگر این یکی را نمی‌شد مسخره نکرد، یک نفر با سربازانی که در گهواره بودند میخواست بساط نمی‌شود را برچیند.
آنها نمیدانستند خمینی یک نفر نیست، خمینی یک روح است، خمینی یک تفکر است، خمینی یک تابوشکنی است، خمینی یک آیینه است که چهره‌ی شوم نمیشود را به خلائق نشان خواهد داد.
عده‌ای دورش جمع شدند، همه را به بند کشیدند، تا اینکه سربازان می‌شود بزرگ شدند و چه ساده نمی‌شود را سرنگون کردند.
چهل سال است که دیگر کسی به جمله‌ی سربازان من در گهواره هستند نمیخندد، چهل سال است که به کلمه ی میشود نمیخندد، چهل سال ابرقدرت‌ها ابر زاری اند و دارند زار میزنند.
حکومت‌های پوشالی نمیشود یکی یکی سقوط میکند و تا جایی که جانشین خلف خمینی وعده داد یکی از سرطانی ترین نمی‌شودها هم تا ۲۵ سال آینده از بین میرود.
حالا شاید آرام بشود گفت تو به ما جرات طوفان دادی …

راز گلوله پنجم که محمدعلی نجفی شلیک کرد

نه خواستم بفهمم، نه هیچ وقت فهمیدم که اصلاح طلب چیست؟ و اصولگرا چه میگوید؟ اصلاح طلبهایی دیدم که منصف بودند و نقدهای درون سازمانی داشتند و اصولگرایانی را دیدم که بی انصاف بودند و اشتباهات را منکر میشدند. اما آنچه مشخص بود اینکه من بیشتر گرایشم به سمت اصولگراها بود.

سال ۶۸ که نجفی وزیر آموزش و پرورش شد من سه ساله بودم و یک بار کلاس پنجم یادم هست که گفته بودند وزیر آموزش و پرورش عوض شد و پرسیدم فامیلی اش چه بود و گفتند نجفی!

این سیاسی ترین اتفاق کلاس پنجمم بود که من را برد تا آنجا که فامیلی یک مسئول مملکت را بپرسم. آن روزها من فکر میکردم هر کس در این نظام کاره ای هست آدم مقدسی است و مسئولین مملکتی را بیش از حد دوست داشتم. شاید آن روز فکر میکردم که نجفی چقدر آدم خوبی است و میخواهد برود کارهای بهتری کند و کار را به دست کسی سپرده که بهتر آموزش و پرورش را مدیریت کند. من حتی فکر میکردم معلم ها غذا نمیخورند و موجوداتی هستند که با ما فرق دارند، چه برسد به وزیر آموزش و پرورش که حتما خدایگان همه بود.

کم کم بزرگتر شدم و میشنیدم بعضی ها پشت سر هاشمی رفسنجانی حرف میزنند، برایم سوال بود که چرا این آدم ها اینچنین گستاخند؟ که پشت سر کسی که با امام بود حرف میزنند.

تا اینکه دوران راهنمایی و دبیرستانم مصادف شد با کار کردن های بعد از مدرسه و کشتی! باشگاه و هم باشگاهی ها و تیم کشتی و هر چه بزرگتر میشدم بیشتر میفهمیدم که اصلا برای موفق شدن در کشتی بیشتر باید عوضی باشی تا اینکه کشتی گیر باشی.

بعدتر فهمیدم اصلا کشتی بخشی از جامعه است و در مراتب سیاسی هم اینگونه است و بعضی حرف هایی که پشت سر هاشمی رفسنجانی بود راست بود و آن آدم ها که یک عمر فکر میکردم عوضی بودند که پشت سر مسئولین حرف زدند آنقدرها هم عوضی نبودند.

کم کم داشت جای عوضی های ذهنم با آدم خوب ها عوض میشد. تا اینکه سال ۸۸ دیدم اصلا نه تنها بعضی مسئولین عوضی هستند بلکه عوضی پرور هم هستند.

نجفی گلوله پنجم را قطعا برای کشتن همسرش شلیک نکرد، نجفی و امثال نجفی شلیک پنجم را به همه خاطرات و حسهای پاک کودکانه ما زدند. هدف ما بودیم، ملتی که به احمقانه ترین شکل ممکن دزدها را به جای انسان های آزاده نشانه ایم.

ملتی که به هیچ کدام از حرف های رهبرش در انتخابات گوش نکرد و انسانهایی را روی کار آورد که حتی بعد از چهار شلیک بی خیال کشتن همسرشان نمیشوند.

شب قدر سی و سه سالگی

باز هم شب قدر و شبی که فقط باید همه وجود خدا رو گوش داد

بازگشت همه به سوی وبلاگ است!

بازگشت همه به سوی وبلاگ است

از همان روزی که وبلاگ نویسی رونق پیدا کرد خیلی چیزها رونق گرفت، دختران و پسرانی که تا به حال فضایی برای تولید محتوا نداشتند و این امکان برایشان فراهم شد تا هنر خود را دی این زمینه به رخ بکشند. خیلی ها آمدند و تب های وبلاگی شکل گرفت و تشکل های وبلاگ نویسی رونق گرفت. خیلی از همایش ها و مسابقات حول این مساله بود و از دل این ظرفیت هم تولید محتوای بسیاری شکل گرفت هم زمینه برای جریان سازی های بزرگ شکل گرفت. جریان های برآمده از دل وبلاگ نویسی و کمپین های وبلاگ نویسی هم عمیق تر و هم  پربارتر از جریانات شکل گرفته در شبکه های اجتماعی است.

رجوع شود به مقدمه وبلاگ تقی دژاکام که میگفت:

شاید آن روزهای کودکی که با ورقهای امتحانی برای خودم روزنامه ای درست می کردم که علاوه بر لوگو ، خبر و سرمقاله و طرح و جدول و قصه و مطالب دنباله دار داشت فکر نمی کردم که سرنوشت ، سر سازگاری با علاقه هایم داشته باشد و من به حرفه دوست داشتنی خبرنگاری و روزنامه نگاری وارد شوم .

این نوشته کوتاه خود نشان از اهمیت بالای وبلاگ و وبلاگ نویسی میداد. و چه کسی فکر میکرد روزی با تیغ شبکه های اجتماعی خود وبلاگ نویسان سر وبلاگ های خود را با خشونتی هر چه سریعتر ببرند.

شبکه های اجتماعی و خون و خون ریزی

واقعا شبکه های اجتماعی همان گونه میخواستند خون ریختند. خون وبلاگ هایی که برای ظاهر و متن ها و لینک ها و همه چیز آن ساعت ها وقت گذاشته بود. شبکه های اجتماعی ساده آمدند و با توجه به نقاط قوت در زمینه نشر خیلی زود اولویت توزیع را نیز از وبلاگ ها ربودند و این شد آنچه نباید میشد. وبلاگ ها منهدم شدند و مردم هر سال از این شبکه اجتماعی به شبکه اجتماعی دیگر آواره اند. بستری ثابت برای تولید ندارند و اصلا دیگر آن حال و حوصله قبلی برای تولید محتوا را ندارند.

قاتل به محل جرم برمیگردد

من فکر میکنم آن قاتل ها که روزی با همه شدت و شوق به وسیله شبکه های اجتماعی سر وبلاگ هایشان را جدا کردند به محل جرم که بولاگ های خود باشند بر میگردند. مخصوصا در ایران که ماجرای تلگرام و این شبکه های اجتماعی پیش آمده است حتما این اتفاق خواهد افتاد. کما اینکه هنوز معتقدم وبلاگ نویسی برای وبلاگ نویسی نمرده است و مردم بالاخره برای دریافت مطالب خود نیازمند سرچ هستند و این است که به وبلاگ نویسی برمیگردند.

منتظرم روزی شود دوباره دوستانم وبلاگ همدیگر را چک کنند و باز هم آن دوران فرا برسد.

فیلترینگ تلگرام، اشتباهی درست!

سه سال است که تلگرام آمده، در ایران تلگرام به دلایل زیادی استقبال زیادی داشت. تا انجا که به گفته خود پاول دورف مدیر تلگرام بیش ۴۰ درصد از کاربران تلگرام ایرانی اند. و آمار وحشتناک تر اینکه بیش از نیمی از ترافیک اینترنت در ایران را تلگرام به خود اختصاص داده است. یعنی نیمی از تبادلات حجمی در تلگرام صورت میگیرد و بقیه تبادلات در سایت های دیگر. خود همین مساله تهدید است. اینکه بیش از ۴۰ ملیون نفر در ایران فقط بسته به یک پیامرسان باشند. این حجم از با هم بودن و نبودن تمهیدات لازم شعهری شلوغ بدون کلانتر را به وجود می اورد.

شهری ۴۰ میلیونی بدون پلیس، بدون قانون و شهری که به سادگی اختیارش دست کسی است که در کشور شما حضور ندارد. چه از نظر امنیتی و چه از نظر دنیای فضای مجازی اصلا صلاح نیست همه ارتباطات مردم در بستری باشد که اختارش دست شما نیست.

اغتشاشات اخیر در ایران نشان داد که تلگرام رسالتش بیشتر از اینکه پیامرسان باشد عاملی است برای اینکه مردم به سادگی تحت تاثیر اخباری باشند از رسانه ای که معلوم نیست امیر و سلطانش کیست.

بارها و بارها بنده حقیر به مسئولین امر تذکر دادم و یادداشت هایی در این باره نوشتم که تلگرام علاوه بر اینکه توانسته مردم از دنیای تولید محتوا دور کند و مردم را از وبلاگ ها و وبسایت ها پراکنده کند توانسته تولید محتوا در ایران را تا ۷۰ درصد کاهش دهد.مقایسه کنید تولید محتوای ارزشی را با زمان قبل از تلگرام.

بحث بسیار است و وقت بسیار کم، با همه اینها معتقدم که اصلا و ابدا رفع فیلتر تلگرام کار درستی نیست و حتی به سود آنان که از این بستر برای درآمد زایی استفاده میکنند به صلاح نیست. این را منی مینویسم که خودم درآمدم از تلگرام بود.

بدون دلیل دنبال دلیل نباش

هیچ چیز بدتر از این نیست که

بدون دلیل

دنبال دلیل باشی

زیرا گاهی دلایل

جز دردسر نیستند.

 

خودمونی با ثواب و گناه خدا!

داشتم با خودم فکر میکردم اگه ثواب و عقاب و این چیزا راست باشه، چقدر هم میشه خوش به حالمون باشه هم بدبخت بشیم! وقتی این همه ثواب برای یه آیه قران خوندن میدن و این همه گناه برای دل شکستن. اصلا اگه این ثوابا راست باشه چقدر حساب و کتاب سخته. مثلا فکر کن، یه آیه قران تو ماه رمضان بخونی میشه یه ختم قران، بعد خدا میگه اگه به پدرمادرت خدمت کنی ثوابش از هزار ختم قرآن بیشتره، بعد فکر کن تو روز ماه رمضون به پدرمادرت خدمت کنی، چی میشه؟ چه ثوابی ؟ کی میخواد بنویسه؟ اصلا چقدر باید غیرماه رمضون قران بخونیم تا انقدر بشه رشد کرد تو مسائل معنوی و ثواب جمع کردن.

یه چیز دیگه اینکه اصلا واقعا اثرش هم همین قدر هست یا نه؟ یعنی اگه ماه رمضان یه ایه قرآن بخونیم اندازه یه ختم قران اثر داره یا نه؟ این چیزیه که خیلی بهش فکر میکردم و همیشه بهش فکر میکنم و فعلا جوابی که بهش رسیدم اینه که آره، یعنی خدا حساسه روی اینکه کی و چه زمانی اسمش رو بخونیم، مثل معشوقی که براش مهمه عاشقش کی و چه لحظه هایی اونو صدا بزنه. همه عاشقا میدونن که تو عشقبازی یه لحظه هایی هست که نگاه کردن به چهره دلبر هم کار هزار تا خرید و کادو و هدیه رو میکنه. به نظر من ماه رمضان از اون وقت هاست و هر کدوم از آیات کار خودش رو میکنه.

یه چیز دیگه هم خیلی مهمه اینه که تو ماه رمضان وقتی یاد خدا میکنیم، نشون میدیم که بهش محتاجیم، اینجور نیست که خدا گفته اگه یاد من کنین برای هر آیه، یه ختم قران میدم بعد ما بگیم بی خیایل بابا، نمیخوایم اصلا. نه. وقتی ما هم با شوق و ذوق شروع میکنیم به قرآن خوندن این اوج شوق ما رو و اوج نیاز ما به خدا رو نشون میده . پس اولین تاثیری که میزاره از بین بردن غرور و خیره سری در برابر خداست.

کلا این که این ماه رمضون رو دریابیم و حتما حتما یاد خدا باشیم.

دعا جهت ایمن ماندن از زلزله

امام صادق علیه السلام فرمودند: هر گاه در شب و هنگام خوابیدن از وقوع زلزله و خراب شدن خانه می ترسی آیه «۴۱ سوره فاطر» را قرائت کن.

إِنَّ اللَّهَ یُمْسِکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ أَن تَزُولَا وَلَئِن زَالَتَا إِنْ أَمْسَکَهُمَا مِنْ أَحَدٍ مِّن بَعْدِهِ إِنَّهُ کَانَ حَلِیمًا غَفُورًا

این زلزله ۶ ریشتر مشهد موجب شد بگردم ببینم دعایی هست برای این بلا یا نه که همزمان یه فایلی دستم رسید از آیت الله اشرفی استاد درس حوزه علمیه مشهد که وسط کلاس وقتی زلزله میاد شروع میکنه به خوندن این آیه از قرآن و یک صحنه خیلی آرامش بخشی شکل میگیره که هر کس گوش میکنه آرامش میاد سراغش.

گفتم هم این فایل صوتی رو بزارم خدمتتون هم این آیه رو . ان شالله که همیشه خوب و خرم و عاقبت به خیر باشید.

منبع : مکارم الاخلاق، ص۲۹۰

اولین یادداشت سال ۱۳۹۶

چند دقیقه ای هست که سال تحویل شده. اول از همه چی تبریک میگم عید نوروز رو و امیدوارم سال خوبی باشه برای ملت و مردم و دنیامون.

نوشتن هدیه ای هست که حس و حال به دل آدم میده و لذت نوشتن رو مثل نسیم خنکی وسط یه بیابون نصیب انسان میکنه. پس تو پست ویژه وبلاگم به خودم قول میدم امسال برای من سال نوشتن باشه. نوشتن از چیزهایی که میدونم نیازه و باید بررسی بشه و بیشتر بهش بپردازیم.

بیشتر ولی از مسائل خانواده و مسائلی که مورد نیازه میخوام بنویسم، مسائلی که دغدغه خودم هم باشه. در مورد اشتغال هم باید بنویسیم. اینکه چه شغل هایی میشه به وجود بیاریم. اینکه چیکار کنیم این همه از بیکاری ننالیم.

پس امسال رو با ما همراه باشید و هر وقت تونستید  حتما به خونه مجازی خودتون سر بزنین.